X
تبلیغات
مطالب عاشقانه

مطالب عاشقانه

وبلاگی سرشار از عشق و محبت

حقیقت رفتن...

امکان هجرت تو

تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت

من پیشتر،دیده بودم

جرقه محال ماندنت را

در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم،

چون ماهی آزاد به جریان آب

نبودنت،

مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند

چقدر سنگین شده اند شانه هایم!

آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 18:33 توسط ایمان |


عشق لحظه ای...

سالها...

پنهانت کرده بودم

در سبزینه آن گیاهی که در

کالی احساسم روئیده بود

احساسم را کشتم

در هیاهوی نوبری بلوغ

و دچارت شدم در ناهوشیاری تنم

خواستنم ریشه در ابدیت داشت

سالها...

من ندانستم تو

عشق از " گلشن امروز " میخواهی

و بودن از " خوشه الان " میچینی...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1391 ساعت 20:5 توسط ایمان |


رویای یخی...

پر میکرد یادت، همه حجم خالی فضایم را

 و خواستنت شیطنت میکرد، در مسیر نبض رگهایم

 بوته نورس احساسم، ریشه دوانده بود در تری اشکهایم

 همه روزه، میشنیدم صدای عشق را

 حتی در قیژ قیژ، لولای در قدیمی

 همه شب;

 پشت پرده، سایه ای از جنس تو اردو زده بود

 رویای هم آغوشیت نخ بادبادکی بود

 که مرا بالا میکشاند تا دب اکبر

 و در مجادله ناکوک دل و عشق،

 کوچکتر از باخته شده بود "عقلم"

 تو میدانستی;

 رویای شیرینم، یخیست

 "هایش" کردی

 چه ساده تبخیر شد از گرمی نفسهایت...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ساعت 12:11 توسط ایمان |


محرم آمد...

همه عالم سیه پوشند نمیدانی؟...محرم شد

سیاهت را به تن کن باز،دل آری...محرم شد

صدای سینه ی مردم ،درون کوچه می پیچد

صدای سنج و دمام است،غوغایی...محرم شد

صدای شیون مردم ، که از مسجد به گوش آید

صدای طبل و زنجیر است و مداحی...محرم شد

صدای هق هق ابری که می گرید برای او

صدای شیون باد است ، با بادی...محرم شد

پسر میپرسد: ای بابا، چرا حالت پریشان است؟

پدر گفتا:سیاهت کو؟نمیدانی؟...محرم شد

سیاهت را به تن کردی که بنمایی عزا دارم

خوشا احوال شب را که همه رنگش...محرم شد

خوشا احوال مردانی، که سیراب از عطش رفتند

هفتاد و دو پروانه، که رفتند و ...محرم شد

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391 ساعت 0:20 توسط ایمان |


زندگی خوب است...


انکار نمی کنم،زندگی خوب است

اینجا همه چیز است

آینه،قرآن،ظرفی آب

تسبیح،شمع،دیوان حافظ

در کنار خوابهای یاسی رنگ!

مرا ببین،نگاه کن مرا

ار حنجره کوچه صدایت کردم

افسوس!

میان باد پیچید،همه فریاد من

نگاه کن مرا، مراببین

در این تنهایی

در پشت فاصله ها

بالهای چشمانم را می بندم

شاید بیایی...

تکرار می کنم، زندگی خوب است...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391 ساعت 17:10 توسط ایمان |


غصّه ی دلگیریست...

عکس های عاشقانه-عکس های تنهایی-عکس های غم انگیز

قصه ی غم انگیز نه! غصّه ی دلگیریست؛

به خورشید غزل خوان نگاه می کنم و

می خوانم

ناز آفتابگردان را...

نمی پوشانم

دستان سرد تماشا و

با تمام توان دستان گرم نفس ها را می فشارم

می نشینم

 به التماس دریای غروبی رنگ و

می بوسم

مروارید طلوعی رنگ را...

می بویم

 باغچه ی نمناک و

در آغوش می گیرم

غنچه گل سرخ را...

می بینم

اشک باران را و

قد می کشم زیر سایه برگ نجیب

مرا ببخش

تقصیر من نیست

می خواهم ببینم،

امّا

امان از دست این

دنیای بی ذوق!

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391 ساعت 19:41 توسط ایمان |


عاشقانه ها...



چه عاشقانه است این روزهای ابری

چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی

چه عاشقانه است شکفتن گلهای اقاقیا

چه عاشقانه است قدم زدن در سر زمین عشق

و من

چه عاشقانه زیستن را دوست دارم

عاشقانه لا لایی گفتن را دوست دارم

عاشقانه سرودن را دوست دارم

عاشقانه نوشتن را دوست دارم

عاشقانه اشک ریختن را...

دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار

بهترین و عاشقانه ترین کسانم...

و من

عاشقانه می گریم...

عاشقانه می خندم...

عاشقانه می نویسم...

و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391 ساعت 10:49 توسط ایمان |


تنهایی من...

smsiha.net ghame eshgh جملات احساسی و عاشقانه مرداد 91

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391 ساعت 1:4 توسط ایمان |


باز هم پاییز...

باز هم ترانه های ناتمام

 سر گردان میان هوای پر باد و باران دلم

 چه می کند این پاییز با دلم!

 عجب حال و هوای عاشقانه ایست

 این روزهای خنک پاییزی

 نسیمی که زیر پوست صبح من می رقصد

 هر چند صبح تنهایی ست

 و آفتاب کوچک ظهرهایش

 با تمام نبودنت

 دلتنگی غروب غمناکش

 و سکوت دلگیر شب هایی که:

 جای خالی تو را در آغوش جستجو میکند

 و این پاییز چه می کند با دل من!

 یاد بارانی که روی پوست من و تو نم زد

 و ما گفتیم عشق را زیر باران دیدیم

 من به پاییز بودن تمام سال عادت کرده ام!

 اما به ندیدن تو...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 15:58 توسط ایمان |


حال این روزهای من...

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


نمیدونم این روزهام چطور میگذره فقط میدونم که میگذره.با ابهام،با یک گیجی ممتد،با

خلسه ای بی پایان....شاید به آرامش قبل از طوفان بیشتر شبیه باشه.میدونم قراره

طوفانی در درونم اتفاق بیفته اما هیچ ذهنیتی در موردش ندارم...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ساعت 11:35 توسط ایمان |


بی تو تنها...

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 18:45 توسط ایمان |


...

دوستان عزیزم یک مدتی من نیستم

به امید خدا میخوام برم مسافرت این

پیغام رو گذاشتم که اگر در این مدت پاسخی

از من به شما نرسید ناراحت نشید

مواظب خوبیهاتون باشید

فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 ساعت 11:8 توسط ایمان |


درد دل...


ای دل نگفتمت که گرفتار می شوی

با دست خود اسیر شب تار می شوی

ای دل نگفتمت که بمان و سکوت کن

دست از کسان بدار که بی یار می شوی

رفتی و بال بال زدی در هوای عشق

دیدی چه زود خسته و بیزار می شوی

با تو نگفتم ای گهر اشک بی دریغ

بر گونه ام مریز که تب دار می شوی

دیدم که می روی پی دیدار

گفتم مرو فسرده و بیمار می شوی

گفتم اگر که عاشقی ات پیشه هست و راه

رسوا چو عشق بر سر بازار می شوی

ای دل نگفتمت که تو هم با مرور عمر

آخر به دست دور زمان خوار می شوی

رفتی، هنوز هم به تو اندیشه می کنم

دانم که زود خسته از این کار می شوی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 13:29 توسط ایمان |


کاش می شد...

کاش می شد سر زمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تقسیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ساعت 13:12 توسط ایمان |


خدایا...

خدایا
این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند
فکری کن
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391 ساعت 12:31 توسط ایمان |


به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391 ساعت 22:5 توسط ایمان |


دیر آمدی...

دير آمدی
تمام شده ام ديگر

بس كه بلعيده ام اندوه نبودت را
...
هنوز اما همانند حاتم ام

می بخشمت

با آنكه هزار شب بی خوابی

طلب دارم از تو
!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ساعت 22:7 توسط ایمان |


عشق آسمان روشنی دارد

از جايم بلند شدم،
پنجره را باز کردم

و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست
!
شنيدم که کلاغ ديوارنشين حياط

چه صداي قشنگي دارد
!
فهميدم که بيهوده به جنون مجنون مي خنديدم
!
فهميدم که عشق،

آسمان روشني دارد
!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391 ساعت 19:23 توسط ایمان |


افسوس...


خوابیده بودم کابوس میدیدم ؛ از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم
افسوس

یادم رفته بود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 22:41 توسط ایمان |


از خدا خواستم...

از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم....


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ساعت 0:15 توسط ایمان |


یادمان باشد

آدمها برای هم مثل کتاب میمونند

وقتی به آخرش میرسند میرن سراغ یکی دیگه

یادمان باشد همدیگر را زود زود ورق نزنیم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ساعت 0:11 توسط ایمان |


بی تو بودن

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم


بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه


بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد


وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 ساعت 11:13 توسط ایمان |


میان ماندن و نماندن

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود


از قول من


به باران بی امان بگو :


دل اگر دل باشد ،


آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 ساعت 11:9 توسط ایمان |


تمام ترانه هايم...


تمام ترانه هايم ترنم ياد توست و تمام نفسهايم خلاصه در نفسهاي توست

 

اي زلال تر از باران و پاكتر از آيينه به وجود پر مهر تو مي بالم

 

و تو را آنگونه كه ميخواهي دوست دارم

 

اي مهربان - پرنده خيالم با ياد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود

 

و زيبايي ات را به رخ فرشتگان خواهد كشيد

 

تبسمي از تو مرا كافيست كه  از هيچ به همه چيز برسم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:57 توسط ایمان |


منتظر لحظه اي....

منتظر لحظه اي هستم كه دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاري كنم

منتظر لحظه اي هستم كه در كنارت بنشينم

سر رو شونه هايت بگذارم….از عشق تو…..

از داشتن تو…اشك شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس كه تو را در اغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم كنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه كنم

اري من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را مي ستايم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:56 توسط ایمان |


هيچ


وحشت از قصه كه نه ، ترس ما خاتمه هاست


ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست

 
صحبت از كشتن ناخواسته ي عاطفه هاست


كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ماست


ما سرانجام ، سرانجام گرفتيم به هيچ ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:55 توسط ایمان |


چه زيباست...

چه زيباست بخاطر تو زيستن

وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛

و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛ ايكاش مي دانستي بدون تو،

مرگ گواراترين زندگيست؛ بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت،

زندگي چه تلخ وناشكيباست. ايكاش مي دانستي مرز خواستن كجاست،

وايكاش ميديدي قلبي راكه فقط؛

براي تو مي تپد

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ي جانم تو را عاشق  كنم

زندگي من در زلالي چشمان تو خلاصه شده

زندگي من در نفس هاي بازدم تو جاري شده

 زندگي من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوري زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردي تو را ميبينم برايم كافي است و قانع

كننده است كه زندگي زيباست

اگر روزي از ديار من سفر كني با چشماني نابينا شده از گريستن در نبودت جاي

قدمهايت را بر روي سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:54 توسط ایمان |


فاصله آدمها

چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها

كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد

و او هنوز شكوفاست بين آدمها

كسي به نيت دل ها دعا نمي خواند

غروب زمزمه پيداست بين آدمها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم

طلوع عشق چه زيباست بين آدمها

تمام پنجره ها بي قرار بارانند

چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها

به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو

دلت به وسعت درياست بين آدمها
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:53 توسط ایمان |


اما..


اما ...

اما عزيز خسته و داغدار من...
با همه اشتياقم...

بگذار در سوداي با تو بودن بمانم

بگذار هيچ جلوه اي از زمين در تصوير عاشقانه و خدايي خيال من نباشد

بگذار در اشتياق ديدار تو بمانم...

بگذار نفسهايم در آرزوي ديدار تو به شماره افتد...

بگذار همه آن چيزهايي كه خدا بي حضور مادي تو

بر من بخشيده است...دست نخورده بماند

بگذار لطافت انتظار را در سينه پر اندوه خود

به تمامي لمس كنم.....

بگذار افقهاي خيالم را براي ديدار تو

به نظاره بنشينم....

بگذار خلوتگاه درونم با هاله اي از نور خدايگونه روحت پوشانده شود...

بگذار در حسرت ديدار تو بمانم...

بگذار سوز و گداز سينه ام....پر جوش بماند...

بگذار پر التهاب بمانم....

بگذار هميشه و براي ابد....

دلتنگ تو بمانم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:53 توسط ایمان |


بي تو...

من پذيرفتم شكست خويش را

پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت كنم

با فراموشي هم آغوشت كنم

مي روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما مي روي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391 ساعت 11:50 توسط ایمان |